
من از تبار ناخوش احوالان بازمانده ی سلسله ی تقدیرزدگان در این خلوتستان عطشناک پیر از چه رو کشت بهاره می جویم ؟! می دانی درفش دیدگانم سالهاست ،زخمی ترانه هایی ست که در دهلیزحنجره ی محبوسم خاک میخورند ودرجغرافیای فراموشی دفن می شوند دریغ دیری ست پروانه ها در پیله هاشان مرده اند . ............. ودیگر هیچ ! آبان -۹۵...
ادامه مطلب
در دامن بی رمق شب ماه بی وقفه مویه می زندمنناباورانه و حریصبه برگهای غزل می آویزمو در هوای لبریز از تشنگی و خیالاسیر جنون و وسوسه می شومبیا به تماشای این معراج هرچه بادا باد .................... ودیگر هیچآبان. ۹۵...
ادامه مطلب