
شبتب دارد انگار هرشب روی تن ماهیهای مولفزخم حبس می کشد ،ازناچاری لابددر خانه امنگاه آیینه گنگ است و خستهمی ماسد رو تن دیوارها مدام.... هرشبپیچک های مجنون دیوار ،ناغافلخوابهای کال مرامی بلعندو انگشتانم رادر باغچه ی پریشان ذهنوقت نشاندن مکاشفه های بی پایانجا می گذارند...معصومیت های باکره،به باد رفتند ،از همان روزی که نوازش گنجشکها،در ازدحام نان گم شد . ودیگر هیچ#میترا_خان_آبادی +نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۶ساعت20:28 توسطم مثل میترا | ...
ادامه مطلب
قلب سار میان ساعتدیگر نمی زندعقربه شمار گیجش بی پروادور حصاری بی پایان نفس نفس میزندکنج لبهایم هجای سنگین سکوتتقلایی مزورانه داردوقت چله نشینی ستچند تکه شعر بی سرانجامبر آسمان عقیم این شهر غریبمی کشم و می روم وقتی هیچ کسی نیست تا دستپاچگی های کودکانه ام را تمام کند #میترا_خان آبادیآبان -۹۵...
ادامه مطلب