ما رفته ایم - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 6:32
ذهنم را شخم می زنمصدایی در سرم می پیچدجنگ است میان دانه و کلاغ انگارمزرعه مبتلاست گویااین صدا چطور جا مانده در ذهن زخمی منما که نیستیم اینجاما رفته ایم،سالهای مدام در آزمون های پیاپیدر چمدان دوستاندر شلیک بی وقفه فیلم ها ،عکس هاما رفته های جامانده ایماسیران بی خاک ،پُر دردزندانی در قفس سرزمین مادریچ...
شب - تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 13:33
شبتب دارد انگار هرشب روی تن ماهیهای مولفزخم حبس می کشد ،ازناچاری لابددر خانه امنگاه آیینه گنگ است و خستهمی ماسد رو تن دیوارها مدام.... هرشبپیچک های مجنون دیوار ،ناغافلخوابهای کال مرامی بلعندو انگشتانم رادر باغچه ی پریشان ذهنوقت نشاندن مکاشفه های بی پایانجا می گذارند...معصومیت های باکره،به باد رفتند ...
پاییز - تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 3:19
خیابان سرد و مرگ واراز آغوش پاییز لی&
در میانه ی من - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:10
زنی میان کویر واژه های نابیناآغوش گشوده به کابوس تمناگرفتار مصیبت استدلالطوطی وارشبیه یهوهدر من ،مکاشفه می کند هرشامگاه و پگاهوهزار مسیح در اوگرفتار دمی ست که نیست..کسی انگاردر روزی که روز نبودمصلوبش کردبه ستون آههای بی انتها ،بی قرار و بی مداردر روزی که روز نبود ......ودیگر هیچ ! آذر 95 + نوشته شده...
از چه رو ... - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 2:18
من از تبار ناخوش احوالان بازمانده ی سلسله ی تقدیرزدگان در این خلوتستان عطشناک پیر از چه رو کشت بهاره می جویم ؟! می دانی درفش دیدگانم سالهاست ،زخمی ترانه هایی ست که در دهلیزحنجره ی محبوسم خاک میخورند ودرجغرافیای فراموشی دفن می شوند دریغ دیری ست پروانه ها در پیله هاشان مرده اند . ............. ودیگر ه...
هرچه باداباد - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 6:52
در دامن بی رمق شب ماه بی وقفه مویه می زندمنناباورانه و حریصبه برگهای غزل می آویزمو در هوای لبریز از تشنگی و خیالاسیر جنون و وسوسه می شومبیا به تماشای این معراج هرچه بادا باد .................... ودیگر هیچ آبان. ۹۵
سکوت - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 10:19
قلب سار میان ساعتدیگر نمی زندعقربه شمار گیجش بی پروادور حصاری بی پایان نفس نفس میزندکنج لبهایم هجای سنگین سکوتتقلایی مزورانه داردوقت چله نشینی ستچند تکه شعر بی سرانجامبر آسمان عقیم این شهر غریبمی کشم و می روم وقتی هیچ کسی نیست تا دستپاچگی های کودکانه ام را تمام کند #میترا_خان آبادیآبان -۹۵
گم شدم - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:17
گم شدم از همان روزي كه باد از سر بي دردي، رد پاي مرا به كودكي بخشيد تا مشق ِ درد كُند ................................................................ وديگر هيچ !
قاب اندوه - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:17
مي بينم چشمهاي عصيان زده ام را در قابي اندوه ناك، هر صبح ستاره هاي صامتش را سُر مي دهد بر دشتي نه فراخ و انگشتان رياكار و گمراهم با عطري سرگردان و مرموز جا مي گذارد بر سينه ي گونه هاي سرد و خسته ام رد پاي خميده و لاغري را كه "سخت ،سست بنياد است" ... تهي مي شود ناگاه هر صبح ، قاب اندوه زده و در پيله ...
نمي دانم - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:17
خيابانهاي بي خاطره درختان بي گنجشك ديوارهاي بي پنجره و رفتن هاي بي بازگشت با چمدانهاي خالي به سمت ايستگاه هاي بي مسافر، هل مي دهند، مرا صداي سوت سرخي در دهليز ذهنم مي پيچد چشمانم مي سوزد و دستانم مويه كنان ،لرز مي كنند حسرت مي رود ؟ يا مي آيد ! نمي دانم .................................................
همينجوري - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:17
وقتی ملت به این نتیجه رسیدن که هر چی مرموزتر باشی، هر چی بی سر و صداتر باشی هرچي دهان بسته تر باشی راحت ترو امن تری،اونوقت می زنی به سیم آخر، به جهنم که بقیه چی فکر کنن و نظرشون چیه. باید بیای بگی: مردم، هر کی هستین و هر چی هستین به دو گروه بیشتر تقسیم نمیشین، یا پفیوزین یا شریف. زن و مرد هم نداره، ...
انتظار - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:17
در خلسه اي موازي حل مي شوم، مدام خانه به دوشي ام پايان ندارد، انگار زيرا من از خوابيدن زير سقفهاي كهنه ي بي عشق مي ترسم در كنج ذهنم، نوزادي نارس، متولد مي شود هر صبح كه همه ي اعتقاداتم را تف مي كند روي زمين اعتقاداتي كه هيچ وقت بودنشان ،نبود زنِ درونم در هروِِله اي مستمر ميان گر گ و ميش انديشه و احس...
يكي از زير ،يكي از رو - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:17
گاهي شبها خواب مي بينم در تنهايي مزمني ،غصه مي بافم ،آرام يكي از زير ،يكي از رو نقطه چين هاي بي معني ،مي نشينند روي زانويم و بيهودگي دست مي كشد به بازويم تيك تاك تيك تاك باد، سُر مي خورد روي شيبِ نمدار پنجره و شب تمام نمي شود يكي از زير، يكي از رو كسي شايد ، سقفها را پيش از رسيدن چيده است ؟! ... باي...
این روزها - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:17
اين روزهــــا... دستم به نوشتن نميـــــرود تقصير من نيست!!! نوک مدادم شکسته است دلم هم ... چه بگويم؟ آن هم شکستـــــــه است!!! اين روزها... زندگي را سرد سر ميکشم طعم بيهودگــــــي ميدهد و اجبار! اين روزها... ميل و رغبتم را چيزي شبيه به مرگ جويده است!
دلتنگی - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 8:17
دست غزلم را می گیرم پیشانی اش می سوزد از تب های ناگهان و فاصله های کبود واژه ها بیمار سطر ها بی قرار جای دلشوره های شیرین چه خالیست این روزها دلتنگی ............... ودیگر هیچ !

برچسب‌های مرتبط

از چه روغنی برای برنزه شدن استفاده کنیم | از چه روغنی استفاده کنیم | از چه روغنی برای ماساژ استفاده کنیم | از چه روزی بارداری مشخص میشود | از چه روغن موتوری استفاده کنیم | از چه خبر | از رودها چه می دانید | از رونالدو چه خبر | از رودها چه مي دانيد | از رودسر چه خبر